محمدعلى انصاري
چكيده: اتانازى يا قتل از روى ترحم داراى فرضهاى گوناگونى است كه احكام تكليفى و وضعى متفاوتى بر آنها مترتب مىشود. حكم تكليفى در تمامى اين فرضها با توجه به اطلاق ادله حرمت انتحارو قتل نفس حرمت است و تنها در زمانى كه مقتول قبل از قتل داراى حيات مستقر نباشد مانند بيمار مبتلا به مرگ مغزى و قتل به سبب انجام ندادن كارى واقع شود، حكم حرمت قابل ترديد و تامل است.حكم وضعى ضمان به ديه و قصاص براى قاتل نيز در برخى از فروع، مورد اختلاف فقيهان است.
این موضوع اقسامی دارد که به طور مختصر به آنها اشاره می شود و سپس به تک تک آنها پرداخته خواهد شد.
اقسام مساله: قاتل يا همان مقتول است و يا غير مقتول، و در صورتى كه قاتل و مقتول دو نفر باشند، مقتول يا قبل از قتل، حيات مستقر (توضيح اين واژه خواهد آمد) دارد و يا ندارد. و در صورتى كه حيات مستقرداشته باشد قتل يا با اذن مقتول انجام گرفته است و يا بدون اذن او. و در هر صورت فوت شخص يا به سبب فعل انجام دادن كارى محقق شده است و يا به سبب عدم فعل.
فرض اول: چنانچه قاتل همان مقتول باشد. گر چه به ظاهر، عنوان اين نوشتار يعنى قتل از روى ترحم شامل اين مورد نمىشود، زيرا عنوان اقتضا مىكند كه قاتل و مقتول دو نفر باشند تا عنوان ترحم صدق كند، ولى ملاكمساله در اين صورت هم وجود دارد. مثال اين صورت چنين است: كسى در بيابان بر اثر تشنگى درحال تلف شدن است و مىداند كه هر گز آب به دستش نخواهد رسيد و براى رهايى از زجر تشنگى اقدام بهخود كشى مىكند و يا مريضى روى تخت بيمارستان خوابيده و اكسيژن به دستگاه تنفسى او وصل است كه اگر قطع شود مىميرد. چنين شخصى از درمان بيمارىاش مايوس شده است و مىداند كه خواهدمرد و براى كوتاه كردن مدت احتضار و رهايى از سختى بيمارى، جريان اكسيژن را از دستگاه تنفسىاش قطع مىكند. در اين صورت بدون شك عنوان خود كشى انتحار صدق خواهد كرد، ولى آيا صرفزجر كشيدن مريض مىتواند مجوز اقدام او براى خودكشى باشد؟ دليلى بر جايز بودن اين كار وجود ندارد و لااقل در آن شك داريم. بنابراين، عمومات و اطلاقات حرمت قتل نفس شامل اين مورد شده و حرمت آن ثابت مىشود. مؤيد اين مطلب اين است كه فقيهان مسالهاىرا عنوان كردهاند كه اگر كسى ديگرى را تهديد كند و بگويد: «اگر خودت را نكشى من تو را مىكشم»، آيا جايز است كه فرد اقدام به خودكشى كند يا نه؟ بيشتر يا همه فقيهان بر عدم جواز قتل فتوا دادهاند، چوناكراه نمىتواند مجوز قتل باشد ولى برخى مانند شهيد ثانى تفصيل داده و گفتهاند: اگر قتلى كه اكراه كننده وعده داده، شديدتر از قتلى باشد، كه اكراه شونده مىخواهد با آن خودكشى كند مانند قتل همراه باشكنجه اكراه شونده مىتواند روش آسان را براى قتل خود انتخاب كند تا از قتل سختتر رهايى يابد، زيرا در اين صورت اكراه صدق مىكند، اما اگر كيفيت هر دو قتل يكسان باشد اكراه صدق نمىكند،بنابراين اقدام به خودكشى جايز نخواهد بود.((167)) ولى صاحب جواهر گفتار ايشان را نقد كرده و گفته است: اگر چنين كارى جايز باشد، بنابراين كسى هم كه مىداند از تشنگى خواهد مرد مىتواند خودش را با روشى آسانتر بكشد.((168)) از كلمات صاحب جواهر چنين بر مىآيد كه جايز نبودن خودكشى در مثال تشنگى حكمى مسلم است.
فرض دوم: چنانچه قاتل و مقتول دو نفر باشند، و مقتول داراى حيات مستقر باشد، و قتل با اذن مقتول و با فعل ايجابى انجام گرفته باشد. براى توضيح اين موضوع بايد معناى حيات مستقر و فعل ايجابى روشن گردد 1. حيات مستقر: فقيهان براى حيات مستقر تعريفهاى متعددى كردهاند، مانند: حيات مستقر در حيوان به معناى اين است كه يك يا چند روز زنده بماند، و اگر چنين نباشد حيوان داراى حيات مستقر نخواهد بود.((169)) اين تعريف در باب تذكيه ذبح شرعى حيوان بيان شدهاست.
حيات مستقر در انسان به معناى اين است كه همراه با ادراك و حركت و نطق اختيارى باشد.((170)) كسى كه فاقد همه اين علائم باشد داراى حيات مستقر نيست گرچه علائم حياتى مانند تنفس در او باشد.اين تعريف در باب قصاص گفته شده است.
بنابرتعريف اول اگر كسى بيش از يك يا دو روز زنده نماند داراى حيات مستقر نيست، خواه قادر بر ادراك و نطق و حركت اختيارى باشد يا خير. ولى بنابر تعريف دوم اگر قادر بر ادراك و نطق و حركتاختيارى باشد داراى حيات مستقر است گرچه بيشتر از يك يا دو روز زنده نماند و اگر بر ادراك و نطق و حركت اختيارى قادر نباشد داراى حيات مستقر نيست.
ظاهرا آنچه در باب قتل نفس مورد توجه مىباشد همان تعريف دوم است((171)) و تعريف اول فقط در باب تذكيه ذبح شرعى كاربرد دارد.
2. فعل ايجابى (ايجادى) منظور از فعل ايجابى اين است كه شخص با انجام دادن كارى سبب قتل شخص ديگرى شود، خواه با استفاده از آلات كشنده مانند اسلحه باشد ويا با استفاده از سموم و ساير مواد كشنده و يا حتى با قطعجريان اكسيژن و خون و مانند آنها نسبت به مريضى كه حيات او به آنها بستگى دارد.
ولى منظور از فعل سلبى اين است كه شخص با ترك فعلى كه بر آن قادر است سبب مرگ شخص ديگرى شود، مثلا مريض به اكسيژن و سرم و مانند آن نياز دارد، ولى شخصى كه مىتواند اين امور را دراختيار بيمار قرار دهد از انجام چنين كارى امتناع ورزد.
بعد از بيان اين دو امر به اصل موضوع مىپردازيم: در فرض مذكور بايد گفت كه چون مقتول حيات مستقر دارد، بنابراين با از بين بردن حيات او قتل صدق مىكند و چون قتل با قصد و همراه با فعل ايجابى (ايجادى) انجام گرفته است از اين رو قتل را هم مىتوانقطعا به فاعل نسبت داد ولى چون قتل با اذن مقتول انجام شده، لذا جرم بودن يا جرم نبودن قتل جاى بحث دارد.
براى روشن شدن بحث يك مثال مىزنيم: شخصى از بيمارى لاعلاجى رنج مىبرد و مرگش هم نزديك نيست و ادراك و حركت و نطق اختيارى نيز دارد يعنى داراى حيات مستقر است ولى از شدت رنجاز پزشك و يا فرد ديگرى مىخواهد كه با تزريق يك ماده سمى كشنده سريعا به حيات وى پايان دهد تا از سختى و رنج بيمارى رهايى يابد. آيا درخواست او مىتواند مجوز قتل باشد؟ و آيا رضايت مقتول جرمبودن اين قتل را از بين مىبرد؟ همان گونه كه از خود سؤال پيداست جواب را بايد از دو جهت حكم تكليفى و حكم وضعى پىگيرى كرد.
اول: حكم تكليفى منظور از حكم تكليفى، جواز و عدم جواز است، يعنى آيا چنين قتلى جايز است و يا جايز نيست؟ آنچه از كلمات فقيهان فهميده مىشود اين است كه اين فعل چون به حيات يك انسان پايان مىدهد به هردليلى كه باشد حرام است و مشمول عمومات و اطلاقات((172)) حرمت قتل نفس مىشود و مخصصى براى خروج از آنها (عمومات و اطلاقات) وجود ندارد، و صرف اذن مقتول نمىتواند سبب تقييداطلاقات و تخصيص عمومات مذكور شود. علاوه بر اين كه قصاص و ديه هر دو از «حق الناس» مىباشند كه مىتوان آنها را اسقاط كرد اما حرمت، يك حكم است و حكم قابل اسقاط نيست.
دوم: حكم وضعى منظور از حكم وضعى، حق قصاص و ديه است، يعنى آيا با اذن مقتول قصاص و پرداخت ديه از قاتل ساقط مىشود يا خير؟ در پاسخ بايد گفت: خود اين مساله كمتر مطرح شده است، ولى مساله مشابهى در منابع فقهى وجود دارد كه از نظر ملاك با اين مساله فرقى ندارد، از اين رو مىتوانند در حكم يك مساله باشند.
مساله مطرح شده اين است كه اگر كسى به ديگرى بگويد: «مرا بكش و الا تو را مىكشم» آيا جايز است او را بكشد يا خير؟ و اگر كشت آيا قصاص مىشود يا خير؟ گويا فقيهان از نظر حكم تكليفى يك نظردارند و مىگويند: جايز نيست اگرچه بر اين كار اكراه شده باشد، زيرا اكراه حرمت قتل را از بين نمىبرد.((173)) اما از لحاظ حكم وضعى يعنى ثبوت حق قصاص يا ديه براى اولياى مقتول دو نظريه وجود دارد نظريه اول : سقوط حق قصاص و ديه برخى از فقيهان معتقدند چون مقتول به قتل خودش اذن داده، لذا حق قصاص و ديه را با اين اذن اسقاط نموده است و وارث نمىتواند خواستار قصاص يا ديه شود.
محقق حلى مىگويد: لوقال: اقتلني والا قتلتك لم يسغ القتل، لان الاذن لا يرفع الحرمة. و لو باشر لم يجب القصاص، لانه كان مميزا اسقط حقه بالاذن فلايتسلط الوارث،((174)) اگر [شخصى به ديگرى] بگويد: مرا بكش و الا تو را مىكشم قتل آن فرد جايز نخواهد بود، براى اين كه اذن، حرمت را برطرف نمىكند. و اگر چنين كرد، قصاص واجب نخواهد بود، براى اين كه مقتول مميزبوده و حق خويش را به وسيله اذن ساقط نموده است، بنابراين وارث، مسلط [بر قصاص يا ديه] نخواهد بود.
علامه حلى هم مىفرمايد: لو قال: اقتلني والا قتلتك سقط القصاص و الدية، دون الاثم، اگر [شخصى به ديگرى] بگويد: مرا بكش و الا تو را مىكشم، قصاص و ديه ساقط مىشود، ولى گناه((175)) اين عمل از بين نمىرود.
همان گونه كه در عبارت علامه آمده است ايشان تصريح نموده كه قصاص و ديه هر دو ساقط خواهد شد، اما كلام محقق چنين آشكار نيست هر چند در سقوط هر دو اطلاق دارد، چون معناى عدم تسلط وارث،تسلط نداشتن او بر قصاص يا ديه است، و حذف متعلق، بر عموم دلالت مىكند.
ممكن است از كلمات امام خمينى هم اين نظريه استفاده شود، ايشان در خصوص اين مساله بعد از بيان اين مطلب كه اگر تهديد كننده خواست به تهديدش عمل كند تهديد شونده مىتواند بلكه واجب است آاو را بكشد، زيرا دفاع كردن واجب است و هيچ ضمانى هم بر عهده او نيست، مىفرمايد: اگر به مجرد وعده به قتل تهديد كننده را كشت، گناه كرده است، و در اين مطلب كه آيا او قصاص مىشود يا خير، اشكال وجود دارد، گرچه ارجح عدم قصاص است، چنان كه عدم ثبوت ديه نيز بعيدنيست.((176)) لازم به ياد آورى است كه بحث از ثبوت يا عدم ثبوت ديه بعد از احراز عدم ثبوت حق قصاص است. يعنى آيا وارثى كه حق قصاص ندارد، حق مطالبه ديه دارد يا خير؟ شهيد ثانى مىگويد: اگر به ثبوت قصاص معتقد نباشيم، در ثبوت ديه دو نظريه وجود دارد مبتنى بر اين كه: آيا بعد از مرگ مقتول ديه بدون واسطه براى ورثه ثابت مىشود، يا ابتدا در آخرين لحظه از حيات مقتول به خودش منتقلمىشود و سپس به ورثه تعلق مىگيرد؟ بنابر نظريه اول، پرداخت ديه بر قاتل واجب مىشود و اذن مقتول در قتل نمىتواند ديه را ساقط كرده، و بنابر نظريه دوم، پرداخت ديه بر قاتل واجب نمىگردد، چون فردمستحق يعنى مقتول آن را ساقط نموده است. مؤيد نظريه دوم اين است كه وصيت هاى چنين شخصى در مورد ديه تنفيذ مىشود، و بدهىهاى او از آن پرداخت مىگردد و اگر مستقيما به ملك ورثه منتقلمىشد اين گونه تصرفات جايز نبود.... ((177)) به هر حال آنچه مهم است، دليلى است كه محقق براى سقوط حق قصاص يا ديه ذكر كرده و آن اين است كه مقتول با اذن خود، حق قصاص يا ديه را اسقاط كرده است، بنابراين وارث نمىتواند آن را مطالبهكند. اما عدم سقوط گناه حرمت براى اين است كه گناه حكم است نه حق، و حكم به خلاف حق قابل اسقاط نيست.
شهيد ثانى براى سقوط حق، دليل ديگرى را نيز اضافه نموده است، و آن اين كه وجود اذن از طرف مقتول موجب شبهه در ثبوت قصاص مىشود و طبق قاعده «الحدود تدرا بالشبهات»، قصاص هم در موردمذكور ساقط مىشود.((178)) ولى گفتار ايشان مبتنى بر اين است كه قاعده مذكور قصاص را هم شامل شود و منحصر به حدود نباشد كه احتمال آن وجود دارد، چون هدف از اين قاعده جلوگيرى از ريختن خون به ناحق است.
به هر حال شهيد ثانى گفته كه اين نظريه اشهر است((179)) ولى تصريح نكرده است كه اين ديدگاه را قبول دارد، در حالى كه اشهر بودن آن معلوم نيست، چون فاضل اصفهانى هندى اين نظريه را فقط بهشيخ طوسى ومحقق حلى و علامه حلى نسبت داده است((180)) و علامه هم در برخى كتابهايش در اين مساله ترديد نموده ((181))است نظريه دوم: عدم سقوط حق قصاص يا ديه برخى ديگر از فقيهان براين باورند كه اذن به قتل، حق قصاص را ساقط نمىكند، و بهترين دليلى كه براى اين نظريه آورده شده اين است كه انسان براى از بين بردن خود تسلط ندارد تا بتواند با اذن خودش بهاتلاف، ضمان را ساقط كند، آن گونه كه اذن به اتلاف اموال، ضمان را در آنها ساقط مىكند.((182)) بنابراين، ادله ضمان قصاص يا ديه شامل اين مورد مىشود و هيچ مخصص يا مقيدى براى آنها وجود ندارد، ولى به نظر بنده دليل ديگرى وجود دارد و آن اين كه اسقاط يك چيز فرع بر ثبوت آن است، يعنىابتدا بايد حقى ثابت شود تا اسقاط گردد، و قبل از قتل، مقتول هيچ حقى ندارد تا بتواند آن را اسقاط نمايد، و حتى طبق نظريه انتقال ديه به مقتول و سپس به ورثه، باز هم اين حق قبل از قتل ثابت نمىشود ووقتى چيزى ثابت نشد، پس چه چيزى را مىتوان اسقاط كرد؟ و اين مصداق قاعده «اسقاط ما لم يجب» مىباشد كه فقيهان گفتهاند صحيح نيست.
بعد از نوشتن اين مطلب به كتاب قصاص استادمان آية اللّه تبريزى مراجعه كردم و ديدم ايشان همين معنى را با بيانى ديگر فرمودهاند: «قصاص، عوض و بدل از نفس نيست، بلكه حق عقوبتى است كه شارع براىولى مقتول قرار داده است، و ساقط نمىشود، مگر به وسيله عفو كسى كه بر قصاص ولايت دارد، البته بعد از فعليت يافتن حق قصاص».((183))و حق قصاص وقتى فعليت پيدا مىكند كه قتل محقق شدهباشد، اما قبل از وقوع قتل، حقى نيست تا آن را اسقاط نمايد. به هر حال از جمله كسانى كه اين نظريه را پذيرفتهاند محقق اردبيلى((184))، صاحب جواهر((185)) و آية اللّه خويى((186))مىباشند.
حال كه حكم مساله اكراه روشن شد، به مساله مورد نظر برمىگرديم، گفتيم كه اكراه هيچ گونه تاثيرى در جرم بودن قتل و ثبوت قصاص بنابر قول مشهور ندارد. پس بين مكره بودن قاتل يا مختار بودن آنفرقى وجود ندارد، بنابر اين چه بگويد: «مرا بكش» و چه بگويد: «مرا بكش و الا تو را مىكشم»، در هر دو صورت از نظر مشهور حكم يكى است، يعنى هر قولى را كه در مساله اكراه انتخاب كنيم در صورتعدم اكراه هم خواهد آمد. حتى بدون در نظر گرفتن اين جهت، دليلى كه محقق حلى ذكر نموده يعنى مقتول با اذن خود حق قصاص را ساقط كرده است شامل حالت اختيار هم مىشود. آية اللّه خويىمىگويد: مورد كلام محقق گرچه اكراه است، ولى تعليل او شامل صورت اختيار هم مىشود.((187)) بنابراين مىتوان در حكم وضعى مساله مورد بحث اذن مريض به قتل خويش دو نظريه ذكر كرد: سقوط حق قصاص يا ديه و عدم سقوط حق قصاص يا ديه اما از نظر حكم تكليفى همان گونه كه گذشت همه فقيهان بر حرمت آن اتفاق نظر دارند.
فرض سوم: مقتول داراى حيات مستقر است و قتل با فعل ايجابى ايجادى ولى بدون اذن مقتول انجام گرفته است.
دراين صورت همه عناصر «قتل عمد» محقق شده است، زيرا هم قتل است و هم از روى عمد انجام گرفته است. اذن نيز وجود ندارد تا موجب شبه عمد بودن قتل و سقوط قصاص باشد، حتى اگر مريض درحال مرگ باشد ولى حيات مستقر داشته باشد قتل او موجب قصاص و يا ديه به خاطر اختلاف نوع قتل مىشود.((188)) و از سوى ديگر عنوان «ترحم» نمىتواند به تنهايى مجوز قتل باشد. بنابراين،عمومات و اطلاقات دلالت كننده بر حرمت قتل، ثبوت ضمان، حق قصاص و مانند اينها براى ولى مقتول، بر عموم و اطلاق باقى هستند.
فرض چهارم: مقتول داراى حيات مستقر است و قتل براثر عدم فعل انجام گرفته است، مثلا مريضى كه داراى حيات مستقر است شديدا به دارو نياز دارد كه اگر به او داده نشود مىميرد، ولى شخصى كه مىتواند اين كار راانجام بدهد مانند پزشك يا ديگرى از آن امتناع مىكند و بيمار هم مىميرد، دليل امتناع نيز ممكن است ترحم يا غير آن باشد. در اين صورت حكم شخص ممتنع چيست؟ در ابتدا بايد ديد اين مساله در كدام يك از دو عنوان زير داخل مىشود: «حرمت قتل نفس محترم» يا «وجوب انقاذ نفس محترم از هلاك» از نظر عرفى، مساله تحت عنوان «وجوب انقاذ نفس محترم» قرار مىگيرد، زيرا اين شخص عمل ازهاق نفس يا قتل انجام نداده، بلكه مريض را از مرگ نجات نداده است. بنابراين، حكم مساله را بايد درچارچوب وجوب انقاذ به دست آورد.
بدون شك نجات نفس محترم از مرگ اجمالا واجب فورى بوده و ترك آن حرام است ولى بحثهايى كه در باره آن شده اين گونه است: آيا نجات فرد مطلقا واجب است؟ و آيا نجات ندادن فرد علاوه برحرمت تكليفى، موجب حكم وضعى يعنى ضمان هم مىشود؟ فعلا نيازى به بحث در باره سؤال اول نمىبينيم، گرچه آن را در جاى ديگرى مطرح كردهايم((189))، و فرضيهما در جايى است كه انقاذواجب باشد ، از اين رو بحث را فقط به موضوع ضمان محدود مىكنيم.
آنچه از كلمات برخى فقيهان كه متعرض بعضى فرضهاى وجوب انقاذ شدهاند برمىآيد اين است كه اگر سبب پيدايش عارضه موجب هلاكت اعم از بيمارى و يا آتش سوزى و يا غرق شدن، و يا مجروحشدن و يا... عامل ديگرى باشد، و كسى كه بر نجات دادن او قدرت داشته از اين كار امتناع كند و در نتيجه آن شخص بميرد، امتناع كننده فقط مرتكب حرام شده ولى ضمان كه قصاص يا ديه باشد بر عهدهاو نيست. علامه حلى مىگويد: كل من راى انسانا في مهلكة فلم ينجه منها مع قدرته على ذلك، لميلزمه ضمانه،((190)) هر كس انسانى را در حال هلاكت ببيند و او را نجات ندهد در حالى كه بتواند اين كار را انجام بدهد ضامن نخواهد بود.
صاحب جواهر هم بعد از ذكر چند نمونه مىگويد: ... و كذا كل من تمكن من خلاص انسان من مهلكة فلم يفعل اثم ولاضمان، للاصل و غيره....
تا اين كه مىگويد: ومنه ترك انقاذ الغريق و اطفاء الحريق و نحوهما، و ان كان مقدورا عليه، بلالتروك جميعها لايترتب عليها ضمان اذا كان علة التلف غيرها، و هي شرائط....((191)) نتيجه سخنان ايشان اين است كه هر فردى كه بتواند انسانى را از هلاكت نجات دهد ولى اين كار را نكند گناه كرده است، اما به دليل اصل برائت ذمه او از ضمان، ضامن نيست و از اين قبيل است نجات ندادنچيز يا كسى كه در حال غرق شدن يا سوختن است چه انسان باشد يا مال ديگرى گرچه بر آن قدرت داشته باشد، بلكه بر همه انجام ندادنها يعنى انجام ندادن كارهايى كه نجات انسان به آنها بستگى دارد ضمان مترتب نمىشود، البته اين در صورتى است كه علت تلف شدن چيز ديگرى غير از ترك فعلى است كه نجات بر آن مترتب است و ترك نجات فقط به منزله شرط مرگ تلف آمىباشد.((192)) بنابراين، نكتهاى كه فقيهان را به قول به عدم ضمان واداشته اين است كه علت اصلى مرگ همان است كه اول حادث شده است خواه عامل انسانى باشد يا عامل ديگر نه عدم نجات، گرچه اين شخص، گناهبزرگى كرده ولى عنوان قاتل بر او صدق نمىكند، بلكه عنوان تارك انقاذ يعنى تارك نجات، بر او صدق مىكند و ضمان بر عنوان اول مترتب است، نه بر عنوان دوم.
بنابراين اگر پزشكى بيمارى را معالجه نكند و در نتيجه بيمار بميرد، پزشك ضامن نخواهد بود، يعنى وارث متوفى حق قصاص يا ديه ندارد گرچه پزشك با اين كار مرتكب گناه بزرگى شده است، چون واجبمهمى را ترك كرده است.
شايد سؤال شود كه اگر پزشك از روى ترحم اين كار را انجام بدهد، يعنى معالجه را ترك كند مثلا سرم يا اكسيژن را وصل نكند((193)) تا مريض زودتر بميرد و از رنج بيمارى خلاص شود آيا باز هم گناهكرده است؟ در جواب مىگويم كه تا كنون دليلى بر جواز اين كار به واسطه عنوان تحرم نيافتهام.
مساله ديگرى كه بايد به آن توجه كرد اين است كه اذن يا عدم اذن مريض در نتيجه مساله اثرى ندارد، چون همان گونه كه گذشت اذن، حكم تكليفى حرمت قتل يا حرمت ترك انقاذ را برطرف نمىكند وفقط مىتواند بنابر نظر برخى ضمان را بردارد، و چون گفتيم در اين فرض ضمانى وجود ندارد، بنابراين اذن و عدم اذن يكى خواهد بود.
فرض پنجم: مقتول داراى حيات مستقر نيست و قتل بر اثر فعل وجودى است، مثلا اگر كسى به مرگ مغزى مبتلا شود و معتقد باشيم كه چنين شخصى حيات مستقر ندارد، و آثار حياتى او مانند ضربان قلب و تنفس فقط بادستگاه انجام مىگيرد ، اگر دراين وضعيت يك نفر به هر دليل دستگاه را از بدن وى قطع كند، حكم چنين شخصى چه خواهد بود؟ در جواب بايد گفت كه چون فاعل با هدف از بين بردن حيات مريض اين كار را انجام داده، و فعل هم فعل وجودى است، بنابر اين از بين بردن آثار حياتى در مريض به فاعل نسبت داده مىشود، پس هم حرمتتكليفى بر آن مترتب مىشود و هم حكم وضعى (ديه). ولى چون شخص مذكور (مريض) حيات مستقر نداشته است، ديه او مانند ديه قطع سر ميت صد دينار خواهد بود.((194)) فرض ششم: همانند صورت پنجم است با اين قيد كه قتل بر اثر عدم فعل انجام گيرد، مانند كسى كه به مرگ مغزى دچار شده است و از اين رو داراى حيات مستقر نيست و شخص از وصل دستگاههاى نگاه دارنده آثارحياتى او مانند تنفس و ضربان قلب امتناع كند. در اين صورت چون فعل عدمى و ترك است موجب ضمان قصاص يا ديه نمىشود.
اما از لحاظ حكم تكليفى يعنى حرمت اين مساله مبتنى بر اين است كه آيا بر وصل نكردن دستگاه مربوط، عدم انقاذ صدق مىكند يا نه؟ بنابر صدق حرام مىشود و در غير اين صورت حرمتى ندارد، و دليلصدق نكردن، عدم حيات مستقر است. ولى اين مساله نياز به تحقيق بيشترى دارد، و فعلا نمىتوان يك طرف آن را با قطعيت مشخص كرد.
خاتمه: در پايان مناسب است به اين نكته اشاره كنم كه در اسلام سعى شده است اشخاص مبتلا به بيمارىهاى صعب العلاج و يا به طور كلى كسانى كه مريض مىشوند از نظر روحى و روانى تقويت شوند تا قدرتتحمل آنها بيشتر شود و كمتر احساس درد و رنج كنند، از اين رو بايد قبل از تجربه راههاى ديگر به اين شيوه نيز توجه كرد.
اينك چند روايت را در اين راستا ذكر مىكنيم: 1. عن ابي عبداللّه (ع): صداع ليلة تحط كل خطيئة الا الكبائر،((195)) يك شب سر درد، هر گناهى را بجز گناهان كبيره پاك مىكند.
2. وقال علي (ع) لبعض اصحابه في علة اعتلها: جعل اللّه ما كان من شكواك حطا لسيئاتك، فان المرض لا اجر فيه، و لكنه يحط السيئات و يحتها حت الاوراق و انما الاجرفي القول باللسان و العمل بالايدي و الاقدام و ان اللّه سبحانه يدخل بصدق النية و السريرةالصالحة من يشاء من عباده الجنة.((196)) قال الرضي: صدق (ع) ان المرض لا اجر فيه، لانه من قبيل ما يستحق عليه العوض، لان العوض يستحق على ما كان فى مقابلة فعل اللّه تعالى بالعبد من الآلام و الامراض، و ما يجري مجرى ذلك، والاجر و الثواب يستحقان علىما كان فى مقابلة فعل العبد فبينهما فرق قد بينه (ع)، كما يقتضيه علمه الثاقب و رايه الصائب.((197)) خلاصه سخن حضرت على (ع) به يكى از اصحابش كه مريض شده بود اين است: خداوند بيمارى تو را سبب آمرزش گناهانت قرار داده است، زيرا كه بيمارى ثواب ندارد ولى گناهان را پاك مىكند. چونثواب در مقابل گفتار يا كردار است و خداوند تبارك و تعالى به سبب صدق نيت اشخاص و باطن خوب آنان هر كسى را كه بخواهد به بهشت مىبرد. و خلاصه گفتار سيد رضى اين است كه كلام حضرت على(ع) راست است، بيمارى ثواب ندارد، چون از قبيل چيزهايى است كه فعل خداوند است و او در مقابل آنها عوض مىدهد و آنها را جبران مىكند، ولى ثواب در مقابل فعل انسان است، پس بين آن دو فرقاست.
گفتار ايشان سيد رضى ناظر به يك مساله كلامى است كه خداوند تبارك و تعالى در آخرت عوض بيمارىها و رنجها و كمبودهايى را كه خود انسان در آنها نقشى نداشته خواهد داد و اين همان اجر است. پسمراد از عوض در كلام سيد رضى ظاهرا بايد عوض در دنيا باشد نه آخرت، زيرا عوض در آخرت همان اجر است.
3. عن النبي (ص) انه قال: اشد الناس بلاء الا نبيا ثم الاوليا، ثم الامثل فالا مثل،((198)) پيامبر اكرم (ص) فرمود: گرفتارترين و پربلاترين مردم پيامبرانند، در درجه بعد اولياء، سپس هر كسى كه به آنها نزديك تر و شبيهتر باشد.
167- مسالك الافهام، ج15، ص90.
168- جواهر الكلام، ج42، ص54.
169- جواهر الكلام، ج 36، ص141.
170- جواهر الكلام، ج42، ص58 و مبانى تكملة المنهاج، ج2، ص19، قصاص النفس، مساله 24.
171- اين مطلب از كلمات فقيهان در باب قتل نفس، ارث، وصيت و مانند اينها استفاده مىشود.
172- مانند آيه «ولا تقتلوا النفس التي حرم اللّه الا بالحق». انعام، آيه151 و اسراء، آيه33.
173- اين ديدگاه مشهور است، ولى آية اللّه خويى مخالف اين نظريه است. ايشان اعتقاد دارد اگر انسان مكره باشد كه ديگرى را بكشد، دو حالت دارد يا به او گفته مىشود كه اگر ديگرى را نكشى دستت راقطع مىكنم، ويا مالت را مىبرم، در اين صورت جايز نيست كه او را بكشد و يا به او گفته مىشود كه اگر ديگرى را نكشى تو را مىكشم. در اين صورت اكراه صدق مىكند و حرمت قتل از بين مىرود لذا جايزاست كه ديگرى را بكشد تا خودش كشته نشود، ولى بايد ديه مقتول را بدهد و اكراه كننده نيز به حبس ابد محكوم مىشود. و سبب جواز قتل، وقوع تزاحم بين دو حرام مىباشد يعنى حرمت قتل ديگرى وحرمت ترك حفظ نفس كه واجب است و نتيجه اين تزاحم، تغيير خواهد بود. مبانى تكملة المنهاج، ج2، ص13، قصاص النفس، مساله17.
174- شرايع الاسلام، ج4، ص200.
175- ارشاد الاذهان، ج2، ص196.
176- تحريرالوسيله، ج2، ص463 464، كتاب القصاص، مساله 35.
177- مسالك الافهام، ج15، ص89.
178- همان.
179- همان.
180- كشف اللثام، چاپ سنگى، ج2، ص444.
181- تحرير الاحكام، ج5، ص426، و قواعد الاحكام، ج3، ص590.
182- مبانى تكملة المنهاج، ج2، ص 16 17، و براى اين نظريه كه اذن به اتلاف موجب اسقاط حق در اموال مىشود، رجوع شود به العناوين، ج2، ص506، عنوان 68.
183- كتاب القصاص، ص48.
184- مجمع الفائده و البرهان، ج13، ص397.
185- جواهر الكلام، ج42، ص53.
186- مبانى تكملة المنهاج، ج2، ص16 17.
187- همان، ص16.
188- المبسوط، ج7، ص20.
189- الموسوعة الفقهيه الميسره، ج 5، عنوان «انقاذ».
190- تحرير الاحكام، ج5، ص551.
191- جواهر الكلام، ج43، ص152. البته ايشان يك مورد را استثنا مىكند، و آن اين كه اگر فرد گرسنهاى كه در حال مردن است از شخص ديگرى كه غذا دارد و خودش هم به آن نياز ندارد غذا طلب كند ولى او ندهد و شخص گرسنه بميرد،شخص ممتنع ضامن خواهد بود، اما اگر غذا طلب نكند ضامن نخواهد بود. ولى شهيد ثانى براى اين مساله دو وجه بيان كرده است: الف. ضامن نخواهد بود، چون فعلى كه سبب مرگ او شده انجام نداده است،بلكه فقط نجات نداده و نجات ندادن موجب ضمان نيست. ب. ضامن است، چون به سبب اضطرار و درخواست غذا از سوى مضطر و
عدم احتياج صاحب غذا، مضطر نسبت به آن غذا اولويت پيدا خواهدكرد و مانند اين است كه كسى را از غذاى خودش منع كند تا بميرد، كه در اين صورت قطعا ضامن خواهد بود. مسالك الافهام، ج 12، ص118. سيد جواد عاملى از كسانى است كه قائل به ضمان شده است، مفتاح الكرامه، ج4، ص449.
192- مثلا اگر كسى به ديگرى ماده سمى بخوراند و يا تزريق
نمايد و فرد ديگرى كه بر نجات او قدرت داشته او را نجات ندهد، در اينجا علت مرگ خوراندن سم است كه فاعل اول
انجام داده است. بلهشرط تاثير آن علت، نجات ندادن شخص ديگر است، و عرفا نسبت قتل به فرد اول داده مىشود نه به شخص دوم.
193- بايد بين اين فرض و فرض قطع جريان اكسيژن يا سرم فرق گذاشت، چون فرض دوم امر وجودى است ولى فرض
اول امر عدمى است، و فرض امر وجودى بودن در عنوان قتل داخل مىشود، بهخلاف فرض عدمى كه در عنوان ترك انقاذ داخل مىشود.
194- جواهر الكلام، ج42، ص58 و نيز ج43، ص384 386 و مبانى تكملة المنهاج، ج2، ص19، و 421 و تحرير الوسيله، ج2، ص646 و 539. حكم مذكور از مجموع دو مساله فهميده مىشود: يكى اين كهاگر كسى سر شخصى را كه حيات مستقر ندارد قطع كند، بايد ديه قطع سر ميت را بدهد و ديگرى اين كه اگر كسى سرميت را قطع كند بايد مانند ديه جنين قبل از دميدن روح، صد دينار يك دهم كل ديهرابدهد و فرق بين آن دو در مستحق ديه است كه در جنين مستحق وارث او خواهد بود ولى در ميت، خود ميت استحقاق ديه دارد و بايد آن مقدار پول را در راه خيرات و نيكىها به نيت او مصرفكرد.
195- بحار الانوار، ج 81، ص184، كتاب الطهاره، باب فضل العافية و المرض، حديث 35.
196- نهج البلاغه، چاپ صبحى الصالح، ص476، حكمت42.
197- همان.
198- بحار الانوار، ج81، ص194، كتاب الطهاره، باب فضل العافية و المرض، حديث 50.
نقل از مجله فقه فارسی شماره 41.